یکشنبه

ایران و عربستان، خصومتی فراتر از شیخ نمر: روح بیقرار ۱۴۰۰ ساله ای که شاید تنها با جنگی خونین آرام بگیرد



این موضوعی است که خیلی میشود (و باید) نوشت و اندیشید در موردش، اما اجازه بدهید کوتاه و فشرده چند خطی خدمتتان عرض کنم:  

اصل مسئله این است که مشکلاتی که امروز بین ایران و عربستان میبینیم، مشکلاتی نیستند که عمر و ریشه شان به امروز و بر سر شیخ نمر، یا امسال و پارسال بر سر یمن و عراق و سوریه، یا چند دهه اخیر بر سر خمینی و  جمهوری اسلامیش و قصد صدور انقلابشان،  یا حتی چند قرن اخیر و حکومتی شدن مذهب شیعه در ایران محدود باشد!   نه اینکه اینهایی که فهرست کردم دخلی در ماجرا نداشته باشند، البته که دارند، اما اینها ریشه حکایت نیستند، بلکه بیشتر تنه و شاخ و برگش هستند.

ریشه مسئله برمیگردد به هزار و چهارصد سال پیش و تجاوز جانانه ای که اعراب به مملکت ما کردند، تجاوزی که نتیجه اش ایجاد یک هویت «حرامزاده» (عذر میخوام، غرض توهین به کسی نیست)  نیمه اسلامی - نیمه ایرانی در مملکت ما شد، هویتی که اسمش را گذاشته ایم مذهب شیعه و خودمان را با آن میشناسیم.  

خوب، به عبارت دیگر ما مردمی هستیم که از یک تجاوز به دنیا آمده ایم: «پدرمان»، که به مادرمان تجاوز کرد، فرهنگ اعراب شبه جزیره و تفکر اسلامیشان بود، و مادرمان هم خاک ایرانمان و تاریخ و فرهنگ ایرانیش.  فرزند ناشی از یک تجاوز بودن مشکل عجیب و بسیار چالش انگیزی است، بخصوص از لحاظ شکل و نوع رابطه ای که آن فرزند با «پدرش» مجبور است برقرار کند: از یک سو «پدرش» اصلا پدرش نیست، بلکه غریبه ایست که تنها به دلیل تجاوز به مادرش پدر او محسوب میشود، اما از سوی دیگر آن تنها «پدری» است که دارد، و چه بخواهد چه نخواهد رابطه پدر و فرزندی بینشان موجود است.  البته این وضعیت وقتی از  زمینه زندگی فردی و حیات بیولوژیک به زمینه تاریخ و حیات اجتماعی میرسد تفاوت های زیادی پیدا میکند و پارامترهای آن در عین حال از یک سو «نرم تر» میشوند، و از سوی دیگر «پیچیده تر».  اما در هر حال از لحاظات کلی، مشکل کمابیش یکسان است.

یکی از مشکلات اصلی و عمده ای که وجود دارد، این است که آن «پدری» که با تجاوز بچه ای را به وجود آورده است، معمولا از نوع انسان هایی نیست که کسی بخواهد فرزندشان باشد، معمولا انسانی است شرور، خشن، بدون حس احترام به دیگران و حقوق آنها --اگر نبود، تجاوز نکرده بود!  به این ترتیب بایستی بر چالش های فراوانی که در «ذات» رابطه آن فرزند با آن پدر وجود خواهد داشت «ذات» و «شخصیت» ناسالم آن پدر را نیز افزود.  به این بیاندیشید که اسلام به عنوان یک جهانبینی از فرهنگی و جامعه ای زاده شده که از مشخصه های اصلی آن بی سوادی، جهالت عمیق علمی، پدرسالاری بسیار عمیق تا حد زنده به گور کردن دختران، و البته باور عمیق به برتری نژادی و قومی و در نتیجه حس برتری و سالاری نسبت به دیگر مردمان، اقوام و زبان هاست.  حال مجسم کنید فرزند مردی با چنین مشخصاتی، آن هم فرزندی که از زنی که در نظر آن مرد بی ارزش، و شایسته مورد تجاوز قرار گرفتن و نابود گشتن است (ایران عجمی و مجوسی) حاصل آمده، بخواهد با آن مرد رابطه ای بر اساس احترام یا مهر و محبت برقرار کند.  شک ندارم موافق هستید که چنان رابطه ای هرگز ساده و شاید امکان پذیر نباشد.  از یک سو آن مرد از اصل وجود داشتن چنین «فرزندی» ناراضی است، نه تنها به این دلیل که آن فرزند از آن زن به دنیا آمده، و او را مادام به یاد ذات تجاوزگرش میاندازد، بلکه بیش از آن به این دلیل که آن فرزند حاضر نشده تا مادرش را عمیقا و برای ابد فراموش و نفی و انکار کند بلکه برعکس هویتی انتخاب کرده است که در ظاهر اشاره به آن پدر دارد، اما در باطن خود رگه های عمیق و اساسی از مادر مستتر دارد.

خلاصه نکته ای که میخواهم عرض کنم این است که گمان نمیکنم ایران و عربستان قادر باشند بدون حل و فصل کردن اصل قضیه، که همان جریان تجاوز باشد، هرگز به روابطی مثبت، سازنده و با معنی برسند.  اما سئوالی که پیش میآید طبعا این است که خوب این «قضیه» کذایی را چطور ممکن است حل و فصل کرد؟  اصلا ممکن است؟  سئوال مهمی است و شک ندارم آدم های مختلف از مشرب های فکری مختلف پاسخ های مختلفی به این سئوال خواهند داد.  اما نظر شخصی من این است که متاسفانه (یا خوشبختانه؟) خیر،  این مسئله و این مشکل آنچنان اساسی و ابعادش آنچنان «وجودی» است که هیچ راهی برای «حل و فصل» کردن آن بدون تغییرات اساسی در هویت یک یا هردو طرف در رابطه با یکدیگر وجود ندارد.  طبیعتا سئوال بعدی این خواهد بود که این تغییرات اساسی در هویت یک یا هردوطرف چه صیغه ای است و چگونه ممکن خواهد بود؟  پاسخها طولانی خواهند شد و جایش اینجا نیست، اما اجازه بدهید از روی کلی جزئیات بپرم و حرف آخرم را همین اول بزنم: به عقیده من، تنها راهی که ایران و عربستان (و در نتیجه مذاهب شیعه و سنی) قادر خواهند بود به نوعی ارتباط بر اساس احترام متقابل و در نتیجه  همزیستی مسالمت آمیز دست بیابند از مسیر برخوردی مستقیم و رودررو میگذرد --برخوردی که به هیچ وجه نه زیبا میتواند باشد، نه راحت، و نه سریع، و بنابراین ممکن است در شکل نزاعی بسیار خونین، طولانی مدت و گسترده تجربه گردد.  دوستانی که با تاریخ اروپا آشنا هستند میتوانند جنگ های سی ساله را به عنوان یک نمونه تاریخی به خاطر بیاورند.  

البته همانطور که گفتم، کاملا متوجهم که خیلی از دوستانی که با دیدگاههایی متفاوت به این موضوع نگاه میکنند با این فکر من موافق نخواهند بود یا چه بسا آن را غیر عقلانی و یا حتی غیر ممکن بدانند.  اما در هر حال میخواستم این را اینجا ذکر کرده باشم، و دوستان را دعوت کرده باشم که به این امکان فکر کنند، و بدون شک از شنیدن نظرهای شما، مخالف یا موافق، بسیار ممنون خواهم شد و از شما یاد خواهم گرفت.




چهارشنبه

آیا موج دیوانگی افراطی دولتهای اسلامی بر علیه «کریسمس» فراگیر خواهد شد؟



از یک طرف هنوز برای نتیجه گیری و پاسخ دادن به این سئوال زود است، اما از طرف دیگر شاید چندان هم زود نباشد!  دولت های چند کشور اسلامی در گوشه و کنار دنیا، یعنی برونئی، سومالی، و تاجیکستان، یکی در آفریقا، یکی در جنوب شرقی آسیا ویکی هم در آسیای میانه، اعلام کرده اند  عید «کریسمس» ممنوع و غیر قانونی است در کشورهایشان.

 دولت سومالی  به نیروهای امنیتی کشورش دستور داده تا «گوش‌به‌زنگ باشند و جلوی هر تجمعی به این مناسبت را بگیرند.» به خارجی‌های مقیم سومالی هم اجازه داده شده تا ساکت و آرام درون خانه خودشان جشن بگیرند، اما  هر نوع مراسمی در هتل‌ها و اماکن عمومی سومالی غیر قانونی اعلام شده اند.  

سلطان برونئی، جناب حسن البلقية (یمنی الاصل!) هم دستور مشابهی صادر کرده، و در آن کشور اعلام شده اصولا هرنوع مراسم و جشن گرفتن در رابطه با کریسمس و سال نوی مسیحی ممنوع و غیر قانونی و «حرام» است از این به بعد.  

کمی نزدیک تر به ایران، دولت تاجیکستان هم اعلام کرده که از امسال برپا کردن تزئینات کریسمس و جشن گرفتن کریسمس در مکان های عمومی و حتی هدیه دادن کریسمس از جمله در مدارس و دانشگاهها در آن کشور ممنوع است.

فعلا من از همین دوسه تا کشور بیشتر اطلاع ندارم، اما، با توجه همچنین به اخباری که اخیرا از مراجع و امام های اسلامی دولتی و غیر دولتی در گوشه و کنار دنیا میرسد که دارند بر علیه کریسمس نظر میدهند (مثلا  جامعه مسلمان های مریلند آمریکا، اظهارات  روحانی سعودی و حتی اعلامیه تازه دولت سعودی در مورد غیر قانونی بودن کریسمس، و غیره...) به نظر میرسد «موج» کوچک اما قابل مشاهده ای در دنیای اسلام راه افتاده باشد امسال، و شخصا هیچ تعجب نخواهم کرد اگر ببینم در ماههای آینده دولتهای اسلامی بیشتری به این موج احمقانه بپیوندند و کریسمس و سال نوی مسیحی را در کشورهای خودشان ممنوع بکنند.

نه اینکه با اینجور حماقت ها آشنا نباشیم، و نه اینکه دلم فقط به حال اون چهار تا مسیحی بسوزد که میخواهند مهمترین روزهای سالشان را جشن بگیرند، این وسط اما وحشت من از همان جریان «موج» هست که عرض شد، و مفهوم و انعکاس های بسیار گسترده تری که میتواند، در صورت به راه افتادن، داشته باشد.  اینجا هم مسئله باز مثل مورد دیگری که اخیرا نوشته بودم، این است که این نوع رفتارها در واقع نشان از یک نوع رادیکالیزه شدن مسلمان های سنی در گوشه و کنار دنیا دارد، آنجا بر علیه شیعه ها بود، اینجا بر علیه مسیحی ها.  به عبارت دیگر اسلام دارد آرام آرام به عنصر خطرناک و ذهنیت ابتدایی خودش بازمیگردد، ذهنیتی که خودش را برتر و محق تر از همه عالم و آدم میداند، و ذاتی که حق خودش میشناسد که دنیا را «فتح» کند و مردمان جهان را به زور شمشیر به اسلام آوردن مجبور کند. اما مشکل وقتی بزرگتر میشود که به خاطر بیاوریم  این سه پسر عموی تهوع آور، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، هرسه دقیقا در بطن خود همین تفکر را دارند: هرسه خودشان را برتر از عالم و محق به تسخیر آن میدانند.   

فراموش نکنیم که نشانه های رادیکالیزه شدن مسیحی های افراطی بر علیه مسلمانان هم این روزها بسیار واضح تر از آن شده که بشود نادیده گرفت.  اگر در اروپا حد اقل یک دهه است که مسیحیت و نژاد پرستی افراطی بر علیه مسلمانان شعله ور شده و آرام آرام به مرحله خطرناکی رسیده است، متاسفانه اخیرا میبینیم که این مشکل زشت به جامعه آمریکایی هم سرایت کرده، و به حدی از گسترش رسیده که کسانی مثل دونالد ترامپ حتی معتقدند  میتوانند با استفاده از همین احساسات رادیکالیزه شده بر علیه مسلمانان راه خود تا میز ریاست جمهوری را نیز هموار کنند.

آنچه مسلم است این که دنیا دارد جلوی چشمانمان به سوی نوعی رادیکالیزه شدن خطرناک و خشن پیش میرود، و اگر تمام کسانی که با چنین روش و جهتی مخالف هستند و از آن وحشت دارند تمام سعی و تلاش خودشان را برای جلوگیری از غلتیدن توده های مختلف مسلمان، مسیحی و یهودی به اعماق سیاه این نوع افراط گرایی به کار نبرند، پیش بینی روزهای بسیار سیاه در سال های پیش رو کار مشکلی نخواهد بود.

دوشنبه

آیا اروپا قادر خواهد بود ترکیه را «خر» کند؟




سناریو روشن است و دارد جلوی روی همه مان باز میشود.  اخبار را یک نگاهی بیاندازید،  تیتر ها کمابیش دو دسته هستند:‌ یک تعدادشان معصومانه دارند سعی میکنند ببینند جنبه های مثبت و منفی این معامله ای که اروپا جلوی روی ترکیه گذاشته و ترکیه هم ظاهرا آن را قبول کرده چیست، مثل «گلوبال پست» مثلا که تیترش میگوید، «معامله اروپا و ترکیه کم اهمیت تر از آن است که به نظر میرسد،» و بعضی هاشان هم، که بهتر متوجه هستند کی به کیه، تیترشان بیشتر در مایه تیتر «رویترز» است که میگوید:  «آغازی تازه برای اروپا و ترکیه»، یا بریتبارت، که میگوید «اروپا تسلیم ترکیه شد»!

این وسط البته یکی دو تا واقعیت هست که هیچکس نمیتواند انکار کند، از قبیل این که
۱) اروپا و مردمش هیچوقت علاقه ای به قبول ترکیه نداشته، حتی آن روزهای قبل از اردوغان، وقتی ترکیه هنوز ماسک «تمدن غربی» را به صورتش چسبانده بود، چه برسد به امروز که دولت ترکیه راست راست دارد از اسلام افراطی و بازگشتن به خلیفه گری پشتیبانی میکند و برای تروریست های اسلامی کامیون کامیون اسلحه میفرستد؛ و
۲) اخیرا ترکیه اروپا (و جهان) را «سرگردنه» گیر آورده، از یک طرف در مورد باز و بسته کردن مرزهایش برای عبور و مرور تروریست های اسلامی، و از طرف دیگر هم در مورد باز و بسته کردن مرزهایش برای عبور و مرور پناهنده ها، و با باز و بسته کردن های معنی دار مرزهایش روشن کرده که بنا دارد از موقعیت جغرافیائی خودش (سوء) استفاده سیاسی کند. 

حالا این دو واقعیت را به عنوان پس زمینه در ذهنتان نگه بدارید، و برگردیم به اتفاقات روی صحنه، که  درست در میان این موقعیت اضطراری و بدون هیچ مقدمه ای ناگهان خبر میآید که اروپا و ترکیه «دوباره» گفتگو هایی که الان ده بیست سال است کمابیش معلق و بی سرنوشت مانده بوده اند را از سر گرفته اند، و در همان حال اروپا دستش را توی جیب ورشکسته اش کرده و یواش سه و نیم میلیارد دلار ناقابل کف دست اردوغان گذاشته که آقا شما خرج داری، اینو بگیر برای بچه ها یک بستنی بخر، و آنوقت چند تا خبرگزاری های «معتبر» غربی هم شروع  کرده اند به سر و صدا کردن که اوه اوه، ملت بیاید تماشا، ترکیه و اروپا دوباره شروع کردند به ماچ و بوسه، و ما احتمال میدیم که اروپا به زودی به ترکها اجازه بده که واردش بشن...

نمیدونم متوجه عرائض بنده میشید یا خیر؟  در هر حال ما که نه بخیل هستیم و نه بدمون میاد که ترک ها وارد اروپا بشن، اتفاقا اگر اینطور اتفاقی بیافته برای ایران و بقیه خاور میانه و حتی دنیای اسلامی هم عالی میشه.  اما خوب در عین حال ما خر هم نیستیم که فکر کنیم اینطور چیزی امکان پذیره، اونم در این روزها و با این دولت اردوغانی و آن سودای خلیفه گری عثمانی اش...  پس این وسط سئوالی که باقی میمونه اینه که یعنی واقعا اروپا میتونه به همین سادگی ترک ها را خر بکنه؟!  من که شخصا نه تنها چشمم آب نمیخوره بلکه اصلا  هاج و واج مانده ام که ببینم اولا  این سه چهار میلیارد دلار پول بی صاحاب از کوله پشتی چه کسی سر در خواهد آورد، و ثانیا «برخورد بزرگ» بین ترکیه و دنیای غرب کی اتفاق خواهد افتاد، و اروپا کی متوجه و قانع خواهد شد که نه تنها ترکیه خر نیست، بلکه تظاهر به امکان لذت بردنش از هماغوشی با ترکیه،  یا خرج  کردن سه چهار میلیار دلار پول به امید خر کردن ترک ها تنها این را نشان میدهد که در واقع اروپائی ها خودشان را خر کرده اند --و در بهترین حالت، قبول و رودرروئی با یک واقعیت تلخ  را چند سالی به تاخیر انداخته اند...


پی نوشت:  
حدود ده روز پس از نوشتن مطلب بالا، امروز دیدم سایت «پولیتیکو» مطلبی منتشر کرده تحت عنوان «ریاکاری اروپا نسبت به ترکیه» (The EU’s hypocrisy on Turkey) که موضوع و محتوایش خیلی به مطلبی که من اینجا نوشته بودم مشابه است.  جهت اطلاع دوستان علاقه مند، آدرس آن اینجاست:
http://www.politico.eu/article/eu-hypocrisy-turkey-accession-negotiations-membership-human-rights  


جمعه

نیک آهنگ جان، احتراما شرم بر شما



نیک آهنگ جان، چند سال پیش رو همه مون به خاطر داریم که خودت و سایتت بند کرده بودید به ابراهیم نبوی و عطاالله مهاجرانی، و چه طنز ها و متلک ها و توهین های شوخی آمیزی که به آنها روا نکردید تا حدی که دوست و دشمن از آن حکایت مینوشتند.  نه اینکه  بگویم من اون روزها مخالفتی کردم با اون طعنه و متلک ها و توهین های شما، که هیچ، اتفاقا خیلی هم موافق بودم و هنوز هم هستم. 

این که امروز دارم یادآوری میکنم هم برای این نیست که بگویم چرا کردید و نباید میکردید، بلکه به این دلیل است که دوروئی و به قول معروف استاندارد دوگانه ای که اخیرا از تو دیدم واقعا ناامیدم کرده و احساس شرم میکنم که یکی از دوستانم، آن هم کسی که فریاد آزادی اندیشه و آزادی بیانش چند سالی است فضای اینترنت را پر کرده از انواع و اقسام طنزها و توهین ها و طعنه ها و متلک های کلامی و تصویری به شخصیت های کوچک و بزرگ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران، اخیرا وقتی نوبت به خودش رسید و چند کلمه ای در طعنه و متلک به خودش نوشته شد مثل یک، به قول خارجی ها، بیچ، شروع کردی به داد و بیداد و جیغ و هوار کشیدن و آی توهین آی توهین کردن، تا جایی که سایت بالاترین رو هم مجبور کردی مطلبی را که در طعنه به تو نوشته شده بود، آن هم پس از چند روز برپا بودن و آوردن رای های مثبت بسیار، حذف کند.

نیک آهنگ جان، حوصله  نوشتن یک نامه پر جزئیات و بحث و اینها به تو را ندارم، اما فقط میخواستم این را اینجا ثبت کرده باشم که موقعش که رسید نشون دادی که شخصیتت خیلی با اون چیزهایی که خودت تبلیغ میکنی فاصله داره.  اون جریان ضبط کردن و بعد منتشر کردن نوار مکالمه ات با مهدی هاشمی که به هر حال هر انسانی که یک ذره شرافت و عقل داشته باشه متوجه هست که خیلی ضایع و غیر شرافتمندانه بود، اما به هر حال گفتیم مهدی هاشمی بچه هاشمی رفسنجانیه هاشمی رفسنجانی هم که اینهمه دستش به خون ملت آغشته است، پس بگیم حقشون بوده. اگرچه اصل مطلب این بود که شما این کار رو به قصد گرفتن انتقام ملت از خاندان هاشمی نکرده بودید، بلکه خدا میدونه چه مشکلی با این خانواده پیدا کرده بودید که بعد از سالها از آخورشان خوردن  نهایتا تصمیم گرفتی از پشت بهشان خنجر بزنی.  در هر حال اون اتفاق زشت و چرکینی بود که چون طرفت هم خودش زشت و چرکین بود من و خیلی های مثل من  زیاد پاپیچت نشدیم.  

اما حالا که اینهمه تلاش کردی تا یک مطلب کوتاهی که در بالاترین طعنه و طنزی نسبت به تو نوشته بود رو با اینهمه خشونت باهاش طرف بشی و خفه اش کنی، این چیزی نیست که راحت بشه ازش گذشت، و اینه که مجبور شدم این مطلب رو بنویسم، و به بقیه هم توصیه میکنم به همین راحتی نگذرند از این رفتار تو.  به هر حال هم وجدان جمعی ما اینترنت نشینان و هم حافظه جعمی مان خیلی بهتر از توده های مردم ایران کار میکنه، و این کاری که تو کردی به راحتی از حافظه جمعی مان پاک نخواهد شد.  شرم بر تو نیک آهنت جان که مایوسم کردی.

در پایان، برای دوستانی که ممکن است مطلب مورد نظر را که الان هم دیگه در بالاترین حذف شده ندیده باشند، آن را اینجا ذکر میکنم:

بستری شدن نیک آهنگ کوثر در بیمارستان Sibley Memorial

به گزارش خبرگزاری فارس نیک آهنگ کوثر عصر امروز ساعاتی پس از شنیدن خبر زندانی شدن مهدی هاشمی روانه ی بیمارستان سیبلی مموریال شهر واشینگتن دی سی شد. نیک آهنگ کوثر عنصر ضد انقلاب که برای دادگاه مهدی هاشمی مدارک زیادی جمع آوری و ارائه کرد از جمله چندین فایل صوتی که ثابت میکرد مهدی هاشمی یکی از سران فتنه است امروز راهی بیمارستان شد. به گفته ی شاهدان عینی نیک آهنگ کوثر که پس از شنیدن خبر ده سال زندان برای مهدی هاشمی ابتدا به خوشحالی پرداخته بود ساعتی پس از ادامه شادمانی ناگهان دچار خونریزی شدید از ناحیه تحتانی شد و به سرعت به بیمارستان منتقل گردید. شنیده ها حاکی از آن است که علت این خونریزی برگزاری عروسی در مکان ذکر شده و دعوای مدعوین و چاقوکشی آنها و سپس صدمه به مکان برگزاری عروسی و نهایتا منجر به خونریزی میگردد. مقام معظم رهبری ضمن آرزوی سلامتی برای این عنصر ضدانقلاب فرمودند اگر طائب نبود نیک آهنگ هم نبود و در ادامه فرمودند نیک آهنگ پاره تن من است و اشاره کردند منظورشان پروستاتی که ازتنشان پاره شد نیست بلکه پاره ی تن واقعی ایشان. پایان خبر٪  

آدرس لینک حذف شده در بالاترین: 

لینک این مطلب در بالاترین:
https://www.balatarin.com/permlink/2015/8/14/3933606


دوشنبه

خودش در آمریکا، سایه اش در ایران...


،خودش در آمریکاست
  سایه اش اما در ایران


عکس برگرفته از رددیت/imgur


شنبه

قورباغه، شترمرغ، و معضلی به نام «بالاترین» --و مسئولیت رسانه های آزاد فارسی





به عنوان یکی از اعضای سایت ارتباط جمعی بالاترین که در حرکت خودجوشی که اخیرا تحت لوای اعتراض به سانسور و دخالت مکرر مسئولان آن سایت در محتوا، شکل، محل و روش ارائه مطالب توسط کاربران به راه افتاده، این متن را در همراهی با فراخوانی که توسط کمیته سه نفره انجام گردیده مینویسم. 

سایت بالاترین در ابتدا به عنوان پدیده ای تازه و ارائه شده در زمانی بسیار مناسب مورد توجه فراوان ایرانیان نخبه در سرتاسر جهان قرار گرفت، و به سرعت یکی از نقاط اساسی بازخورد و ارتباط جمعی مردم با جریان پیشرو ایرانی گردید و به نوک پیکان حرکت به سوی ایدآل های دموکراتیک این گروه از ایرانیان تبدیل شد.  

با بروز خیزش سیاسی موسوم به «جنبش سبز» در ایران، بالاترین که مکان و نقش خاص خود را در میان آزادی خواهان و دموکراسی طلبان پیدا کرده بود به طور اتوماتیک تبدیل به یکی از صحنه های مرکزی و مهم برای پیوند، اطلاع رسانی، و کارزار مردمی بر علیه ذهنیت بسته، شیوه های خشونت آمیز، و سیاست های غیر دموکراتیک جمهوری اسلامی و بخصوص اصل ولایت فقیه گردید.

تاثیر اساسی اینترنت بر طبیعت اعتراضات مدنی و اجتماعی-سیاسی، و بخصوص نقش مرکزی سایت بالاترین در اطلاع رسانی و متحد ساختن مردم بر علیه خواسته های ولی فقیه و طرفدارانش، که با پشتیبانی و مشارکت افراد بسیار زیادی بر آمده از تفکرات و طبقات و دسته بندی های مختلف ایرانیان داخل و خارج از کشور تبدیل به یک پدیده بی نظیر در تاریخ سیاسی ایران گردیده بود، بر جمهوری اسلامی پنهان نماند.   با گذشت کمتر از یک سال از آغاز «جنبش‌سبز»،  ظواهر امر شهادت بر این میداد که  جمهوری اسلامی به سرعت «خطر» اینترنت و بخصوص سایت «بالاترین» را برای امنیت سیاسی خود تشخیص داده ، و منابع گسترده انسانی، مالی و تکنولوژیکی را به مقابله با پدیده ای که مسئولان امنیتی به آن «جنگ نرم» لقب داده بودند اختصاص داده است.  

میزان توجه نزدیک و نیز مقدار گسترده منابع مختلفی که جمهوری اسلامی به سرکوب و کنترل و یا حداقل خنثی کردن خطر سایت های ارتباط جمعی و  در راس آنان بالاترین اختصاص داده بود به زودی آغاز به بازدهی کرد، و یکی از بزرگترین موفقیت های رسمی جمهوری اسلامی در زمینه مقابله با مبارزات مدنی اینترنتی را رقم زد:‌ در اواخر آذر ماه سال ۱۳۸۹، مدت کوتاهی پس از موفقیت  جمهوری اسلامی در سرکوب و تحت کنترل درآوردن جریان «جنبش سبز» در خیابان های ایران، حکومت موفقیت خود را در دنیای مجازی نیز از طریق آنچه که تحت عنوان «کودتای بالاترین» شناخته شده است تثبیت کرد.  طی این «کودتای مجازی»، هزاران نفر از کاربران سایت بالاترین طی یک سلسله عملیات ضربتی و سریع در مدتی کمتر از ۲۴ ساعت توسط مسئولان سایت  از دسترسی به حساب های خود و امکان ارتباط با دیگر کاربران محروم گشتند و نوعی «حصر خانگی جمعی»  و به دنبال آن بُهت و سکوتی مرگبار در سایت بالاترین حکمفرما گشت.

اگرچه کاربران حذف شده و نیز آنها که باقی مانده بودند تلاش فراوانی برای مقابله با «کودتای مجازی» مذکور انجام دادند، اما سلسله گفتگوهای آنان با مسئولان سایت، بخصوص  صاحب و مدیر اصلی آن، آقای مهدی یحیی نژاد، به هیچ نتیجه خاصی نرسید.  مسئولین سایت از بازکردن مجدد حساب بسیاری از کاربران، بخصوص کاربران بسیار فعال که به نوعی قدرت رهبری از خود نشان داده بودند خودداری کردند. آنها همچنین با اعلام «شخصی» و «خصوصی» بودن سایت بالاترین، ادعا کردند که  فضای اطلاعاتی آن سایت محدوده مطلق ابراز قدرت و تصمیم گیری فردی شخص آقای یحیی نژاد و افرادی که توسط ایشان استخدام گردیده بودند میباشد، و کاربران حقوق خاصی در زمینه مطالبات مدنی و بخصوص در مورد طلب آزادی ابراز دیدگاههای سیاسی و مذهبی خاص خود ندارند، بلکه حدود آزادی ایشان محدود به نظر و «خطوط قرمز»ی میباشد که توسط مدیر و صاحب سایت ترسیم شده اند. 

اگرچه شکی نیست که کسانی که در سالهای اخیر جریانات سیاسی و اجتماعی ایران را دنبال کرده اند از آنچه در فوق آمد مطلع میباشند، اما دلیل اینکه ذکر اجمالی این حکایت را لازم دانستم آن بود که به «معضل» مورد اشاره در تیتر مطلب برسم، معضلی که اکنون مثلا در چارچوب  جریان اعتراضی کوچکی که اخیرا در بالاترین به راه افتاده موجب سرگشتگی، ابهام و تشتت فراوان بین آراء و موضع گیری های کاربران گردیده است.  و این متن را نیز برای اشاره به آن معضل و دعوت از دوستان مختلف بخصوص دوستان رسانه ای به کمک به ما کاربران برای درک، حل، و یا لااقل تفکر روشن تر در مورد آن معضل کذایی نوشته ام.

اما این معضل کذایی را چطور میشود شرح داد.  اگر اجازه بدهید از یکی دوتا استعاره استفاده کنم، شاید بشود گفت که پیچیدگی مطلب از آنجا شروع میشود که از یک طرف جامعه ایرانی کاربران بالاترین حالت یک نوع «قورباغه» را دارد، و از طرف دیگر بالاترین و مسئولانش هم حالت یک نوع  «شترمرغ» را پیدا کرده اند.  و این دوتا خصیصه با هم که قاطی میشوند آنچنان وضعیت  بغرنجی حاصل میشود که آدم میماند که چه باید کرد، و از آن مشکل تر، چه میتوان کرد؟

مناسبت استعاره قورباغه برای جامعه کاربران ایرانی از این لحاظ است که ما ایرانی ها اخیرا (البته «اخیرا» تاریخی را میگویم) به نقطه ای از رشد اجتماعی رسیده ایم که  بدل به نوعی «دوزیست» شده ایم.  از یک طرف هنوز یک پای خاطره، آگاهی، ادراک، شخصیت و روان جمعی مان در تاریخ کهنه و «قیر» عمیق استبداد و حکومت یک فرد بر یک جامعه گیر کرده است، اما از طرف دیگر پای دیگرمان را، که موفق شده ایم رها کنیم از آن بستر چسبناک تاریخی،  گذاشته ایم توی آبهای ولرم و روشن آگاهی جمعی و روحیه و ذهنیت دموکراتیک.  قورباغه ای شده ایم که هنوز هم «دُم» داریم، و هم «دست و پا».  هم آبشش داریم و در آب به سر میبریم، و هم گاهی در هوا نفس میکشیم.  

به عنوان مثال بگذارید به همین جریان اخیر بالاترین نگاه کنیم.  از یک سو ما کاربران ایرانی، یا لااقل بخش قابل توجهی از ما، خوب متوجهیم که بالاترین و مسئولانش وقتی کامنت ها، لینک ها، یا موضوعات داغی را که خودشان از آن خوششان نمی آید حذف میکنند آنهم بدون اینکه آن کامنت یا لینک یا موضوع داغ هیچ قانون خاصی از سایت را شکسته باشد، آنها دارند حقوق مدنی ما ر ابه عنوان سایت-وندان آن زیر پا میگذارند و ما حق اعتراض داریم و بایستی روش و مکانیسم هایی برای بازگرفتن حقوق مان داشته باشیم، و اگر چنین مکانیسم هایی نداریم بایستی سعی کنیم آنها را ایجاد کنیم.  از سوی دیگر اما، در همین جمع مان، صدای دیگری نیز هست، که آن هم کمابیش رسا و روشن است، اما میگوید: چه حقی؟!  اینجا حکم خانه شخصی مهدی یحیی نژاد را دارد، و ما هم حکم مهمان در این خانه را داریم، و صرف اینکه ما کاربران این سایت هستیم و این سایت هم اصولا بر محور و از طریق محتوای تولید یا نقل شده توسط کاربرانش میچرخد این دلیل نمیشود که ما حق و حقوق خاصی داشته باشیم.  گمان نمیکنم نیاز به توضیح باشد که دیدگاه اولی همان پایی است که در آبهای نیمه گرم تفکر و ذهنیت دموکراتیک گذاشته ایم، که جامعه و افراد آن را به صرف عضو جامعه بودن صاحب حدود و حقوق مدنی خاصی میداند، و دیدگاه دومی همان پای در قیر مانده است که جامعه را متعلق به صاحبش میداند، حال سلطان و پادشاه باشد یا امام و ولی فقیه، و حقوق خاصی را برای اعضای جامعه قائل نیست به جز آنچه که صاحب و «ولی» جامعه برایش حق تشخیص بدهد.

شکی نیست که درست همانطور که در جامعه حقیقی ایران هم میبینیم، این وضعیت دو فازه بودن جامعه وضعیت تاریخی و سیاسی غریبی را به وجود آورده است که شاید روشن ترین تجلیش هم همین «جمهوری اسلامی» باشد که خودش اصولا یک نوع دوزیست عجیب است که از یک طرف «جمهوری است» و در آن اساس رای جمهور مردم است، و در عین حال از طرف دیگر «ولائی» است، و در آن اساس خواست یک فرد به نام ولی فقیه است.

 اما نکته دوم که تحت عنوان استعاره « شتر مرغ» در مورد آقای یحیی نژاد ذکر شد نیز بی ربط به نکته اول نیست.  طبق مشاهدات شخصی خود من، که از روزهای آغاز «بالاترین» با نامهای مختلفی کاربر آن بوده ام، آقای یحیی نژاد این سایت را به واسطه نبوغ و شمی عالی طراحی کردند و به راه انداختند.  نبوغ و شمی که تنها شامل جنبه های تکنیکی و برنامه نویسی و طراحی نبود، بلکه جرقه های روشنی از آینده بینی اجتماعی و تشخیص برخی از نیازهای مبرم جامعه روز ایران نیز در آن به وضوح قابل مشاهده بود. و طبعا به دلیل همین روشن بینی ها و نبوغ ایشان بود که سایت به سرعت مسیری را که در ابتدای مطلب اشاره کردم طی کرد و به نقطه اوجی که ذکر شد رسید و تاثیر تاریخی خودش را هم گذاشت.  اما در عین حال، همانطور که ذکر شد، تحت فشارهای فوق العاده ای که از یک سو به دلیل نتایج عملی شان بر ما کاربران واضح بودند و از سوی دیگر هرگز به صراحت توسط آقای یحیی نژاد یا دیگران برای اطلاع عموم افشا نگشتند، دو اتفاق عمده افتاد: ۱) سایت بالاترین موقعیت مرکزی خود را به عنوان محل تبادل افکار و اطلاعات مردمی در رابطه با جنبش دموکراسی طلبی مردم ایران از دست داد، و ۲) با تغییرات عمیق ساختاری و برداشته شدن محدودیت های ورود کاربران مختلف و یا کاربرانی با هویت های چندین گانه، محتوای مفید سیاسی بالاترین به نحوی مصنوعی در زیر مجموعه ای از مطالب  نامربوط، زرد، افراط گرایانه، پرخاش جویانه، و غیره مدفون گردید.  

اما به موازات این تغییرات بسیار روشن که به وضوح در جهت «خنثی» سازی سیاسی بالاترین و انحلال نقش عمده اجتماعی و سیاسی آن صورت گرفته بودند، تغییرات شگرفی نیز در نوع رابطه مسئولان بالاترین با جامعه کاربری صورت گرفت. به عنوان مثال، مسئولان سایت، و بخصوص آقای یحیی نژاد که در سال های اولیه همیشه خط مشی خود را براساس حضور مداوم و تبادل آراء با کاربران  قرار داده بودند، به سرعت روش و کانال های ارتباطی خود با کاربران را ابتدا محدود و مبهم، و سپس تقریبا به شکل کامل مسدود گرداندند.  به این ترتیب به جای مدل «شفافیت» و «آزادی بیان» که در ابتدا از خصیصه های عمده بالاترین (و از دلایل عمده تبدیل شدن آن به قلب حرکت اجتماعی ایرانیان) بود، به آرامی نوعی مدل نیمه سنتی و کمابیش آشنا برای کاربر ایرانی، مدلی مبتنی بر سیستمی بسته، غیر شفاف، و عاری از ارتباط مستقیم با کاربران بر بالاترین حکم فرما گردید --سیستمی که امروز بر سایت حکمفرماست.  

میزان عدم شفافیت و عدم پاسخگویی مسئولان بالاترین که در دوران پس از «کودتا»ی مذکور آغاز گردید، در کنار معرفی سیاست های مدیریتی و برخورد های کمابیش «امنیتی» مبتنی بر منطق حذف و ساکت کردن صداهای مخالف، در طی چند ساله گذشته آسیبهای فراوانی به فضای اجتماعی سایت رسانده است.  از جمله این آسیب ها آنکه عدم شفافیت و خشونت های ارتکاب شده نسبت به کاربران و تحدید سنگین حدود آزادی بیان آنان به مرور موجب پیدایش و رواج انواع تئوری های توطئه و گمانه زنی ها در مورد دلایل و عوامل واقعی بروز  فشار و کنترل توسط مسئولان بالاترین گردیده است -تئوری هایی که از ذکر آنها خودداری میکنم تا این متن از همین که هست نیز طولانی تر نگردد.  اما به بحث مان برگردیم، این دقیقا مشکلی است که منجر به وضعیتی شده که بالاتر از تعبیر «شتر مرغ» بودن آقای یحیی نژاد برای توصیف آن استفاده کردم.  

آقای یحیی نژاد که به عنوان یک جوان ایرانی با استعداد، متفکر و دلسوز، با امید به خدمت به جامعه ایرانی در راه دموکراتیزه کردن اطلاعات و اندیشه سایت بالاترین را طراحی و به راه انداخته بود (مثلا بند سوم، تحت «تاریخ» (History) در این مطلب که خود ایشان نوشته اند را ببینید)، به مرور زمان از یک سو با موفقیت غیر منتظره سایت و درآمد هنگفت مالی ناشی از آن روبرو گردید، و از سوی دیگر به واسطه فشارهای بسیار شدید و جدی در شکل های منفی و مثبت از سوی دولت ها و جریانات سیاسی، بخصوص جریانات وابسته به جمهوری اسلامی، در موقعیتی گذاشته شد که بایستی بین پشتیبانی بی قید و شرط از ایده آل هایی همچون «آزادی بیان»، «دموکراسی»، «حقوق مدنی» و غیره از یک سو، و منافع فردی، آسایش مالی، و حتی ایمنی شخصی خود، انتخابی بسیار مشکل را انجام میداد.  

نکته ای که نباید از ذهن دور داشت البته «متن» و بستر اجتماعی و سیاسی است که تجربه و انتخاب آقای یحیی نژاد در آن صورت میگرفت: متنی که با دوقلم نوشته شده بود:‌ فشارهای پر قدرت ارباب سیاست، حکومت، ثروت و امنیت از یک سو، و کاربرانی نیمه بالغ و در حال گذار از درک سنتی  قدرت/حکومت و رابطه رعیت با آن، به درک مدرن از قدرت/سیستم/مدیریت  و رابطه فرد با آن. یا همانطور که عرض کردم، با پایی در قیر و پایی در آب.  شک ندارم که خواننده این متن میتواند به روشنی وضعیت مشکل و بغرنج آقای یحیی نژاد را تشخیص بدهد، و این را که چگونه و چراست که به نظر میرسد ایشان نهایتا تصمیم گرفتند تا «هردوانه» را انتخاب کنند، به این صورت که از یک سو رویای آغازین خود مبنی بر ایجاد یک سایت که مشعل داری برای آزاد اندیشی دموکراتیک و تبادل اطلاعات و افکار به نحو آزاد و بی قید و بند باشد را به شکل صوری زنده نگه دارند، و از سوی دیگر خطر تهدید و فشآرهای لاینقطع از سوی زور مداران مالی و سیاسی، و قدرتمندان حکومتی و امنیتی را نیز تا حد ممکن از خود رفع کنند، و منافع مالی قابل توجه سایت را هم از دست ندهند.  شاید تازه ترین (و تنها) اظهار نظر ایشان در خطاب به حرکت اعتراضی اخیر در بالاترین نیاز من به توضیح بیشتر در این مورد را رفع کند، که گفتند:


اداره وبسایت همیشه براساس قوانین بالاترین بوده و تمام سعی تیم بالاترین بر این بوده که با حفظ بی طرفی قوانین وبسایت بدرستی پیاده شوند تا محیط سالمی برای خوانندگان و کاربران وبسایت فراهم شود. متاسفانه در مواردی حساسیت تیم بالاترین در رعایت قانون به طرفداری از خط فکری X یا Y تعبیر شده است. مثلا یکی از مشکلات بالاترین وبسایتهای کپی کار خبری بوده اند که تیم بالاترین مجبور به مسدود کردن لینک از اینگونه وبسایتها بوده است. در خیلی از موارد صاحبان اینگونه وبسایتها این را به سانسور افکارشان دیده اند. در حالی که اگر این کار صورت نمیگرفت خوانندگان بالاترین از هر خبر دهها کپی در صفحه اول بالاترین میدیدند. 

به عبارت دیگر، در برخوردی نه چندان بی شباهت به پاسخ هایی از جنس دولتمردان جمهوری اسلامی که بارها در پاسخ خبرنگاران ایران تحت جمهوری اسلامی را را آزاد ترین کشور خوانده اند و یا اصولا وجود چیزی به نام زندانیان سیاسی را از ریشه انکار کرده اند، آقای یحیی نژاد هم اصرار میکنند که وبسایت همیشه و کاملا بر اساس قوانین و با حفظ کامل بی طرفی و آزادی بیان اداره میشود، و احتمالا هیچ حسابی هم به دلیل اظهار نظر های سیاسی یا مذهبی بسته نشده است، و غیره...

این همین وضعیت بغرنج آقای یحیی نژاد، و انتخاب کوته نگرانه ایشان برای راهی که بتوانند به قول معروف هم کیک خودشان را داشته باشند و هم آن را بخورند است که امروز در نهایت موجب شده تا روابطی بسیار ناسالم و مغشوش در سایت بالاترین از یک سو بین مسئولان و کاربران، و از سوی دیگر در میان کاربران حکمفرما گردد.  روابطی ناسالم و مغشوش که نه تنها سایت را فرسنگ ها از اهداف اولیه و قابل ستایش سازنده اش و نیز از واقعیت روزهای اوجش به دور انداخته است، بلکه در واقع خود بالاترین را تبدیل به مسئله و مشکلی بغرنج برای جامعه مجازی ایرانی گردانده که میزان بسیار زیادی از انرژی، وقت و توان تحلیلی آن جامعه را صرف خود میسازد، اما در قبال آن بازدهی اجتماعی و سیاسی بسیار محدود و نامتناسبی دارد.

اما اکنون که بخش اول تیتر مطلب، یعنی «معضلی به نام بالاترین» لااقل تا حدی شاید تبیین شده باشد، اجازه بدهید تا کمی به بخش دوم، یعنی نظرم راجع به مسئولیتی که رسانه های مجازی فارسی زبان در قبال این مسئله دارند، و بالنتیجه توقعم، به عنوان یک از اعضای بالاترین، از آن رسانه ها بپردازم، که در واقع توقعی بسیار ساده و پیش پا افتاده است در حد «بها دادن» به این حکایت و مشکلاتی که در این متن ذکر کرده ام.  نکته اینجاست که مثل هر تغییر دیگر اجتماعی در تاریخ، تغییر جامعه ایران و گذارش از سیستم حکومتی فرد بر جمع به سیستم و ذهنیت حکومت جمع بر جمع اتفاقی نیست که بتواند توسط یک فرد یا حتی یک گروه از افراد به تنهایی حاصل گردد.  اگرچه همیشه یک فرد یا یک گروه میتواند قدم های مهمی در این راه بردارد، اما این بر عهده جمع است که با تعقیب کردن آن قدمها پشتیبانی خودشان را از آن فرد یا گروه نشان بدهند، و اجازه ندهند که آنان در تنهایی خود نشانه قرار بگیرند و خنثی یا قربانی شوند.  

این واقعیت که آقای یحیی نژاد و سایت بالاترین پس از آغازی آنچنان درخشان اکنون به مکانی بی فروغ و کمابیش خنثی تبدیل شده است شاید از بسیاری لحاظات نکته مهمی نباشد، به هر حال رسانه های زیادی و سایت های بسیاری آمده اند و شاید چند روزی هم درخشیده اند، و بعد رفته اند.  اما نکته اینجاست که نه تنها سایت بالاترین هنوز تنها سایت از نوع خودش در جامعه فارسی زبان باقی مانده است، بلکه این وسیله ای است که تاریخ استفاده و پتانسیل تاثیر گذاری اجتماعی و سیاسی آن به طریقی «طبیعی» به پایان نرسیده است، بلکه به روشهایی مصنوعی، غیر طبیعی و غیر قابل قبول، از شفافیت و فعالیت و اثر گذاری باز داشته شده است، و همینجاست که جامعه ایرانی و رسانه هایی که با آن کار میکنند دارای مسئولیت میشوند:‌ رسانه ای دارای پتانسیل تاثیر گذاری فراوان را دارند به همراه کاربرانش در جلوی چشم همه مان خفه میکنند، آن هم رسانه ای که عملا در خارج از حیطه حکومت و قانونگذاری جمهوری اسلامی واقع شده، و ما مسئولیم که اجازه ندهیم چنین اتفاقی بیافتد.

به عنوان مثال،  حرکتی که اخیرا توسط برخی کاربران در جهت اعتراض به روند ثابت نقض مکرر حقوق کاربری و آزادی های بیان و اطلاع رسانی در بالاترین انجام گرفته است، اگرچه ممکن است از لحاظ کمی و یا اثرگذاری رسانه ای «کم اهمیت» محسوب گردد، اما کوچکترین تدقیق در جنبه های کیفی این حرکت، چه از لحاظ شکل و جزئیات رخ دادن آن و چه از لحاظ همزمانی معنا دار آن با اتفاقات سیاسی درون ایران، روشن میکند که  این اتفاق مانند اخگری است که وجود آتشی خفته و سرکوفته را هویدا میکند. این همان آتشی است که در سال ۸۸ و ۸۹ در جامعه ایران و به موازات آن همچنین در جامعه مجازی بالاترین ظاهرا سرکوب شد و به زیر خاکستر کشانده شد، اما هرکس که چشمهایش را باز نگه داشته باشد در این چند ساله شواهد و قرائن بسیاری دیده است که نشان میدهد آن آتش نمرده است و هر لحظه ممکن است به بهانه ای زبانه بکشد.  

اگر به عنوان رسانه های فارسی پشتیبانی از رشد اجتماعی و سیاسی، ابراز وجود فردی و گروهی، و طلب حقوق شهروندی ایرانیان را موضوعی درخور توجه و شایسته پوشش میدانیم، بالاترین و مشکلات بغرنج آن در رابطه با اصولی از قبیل مدیریت شفاف، آزادی اطلاع رسانی، آزادی تفکر، آزادی عقیده و بیان آن، و حقوق حقیقی و مجازی کاربران  را بایستی حائز اهمیت و شایسته توجه  بشناسیم. 

سه‌شنبه

«پلوتو» در «پلوتو»؟!





قدیم ها میگفتن آن یکی شیر است اندر بادیه، وان دگر شیر است اندر بادیه؛ یا مثلا میگفتن میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.  اما جدید ترین اکتشاف دانشمندان  که همان عکسهایی باشد که امروز  فضا پیمای «نیو هورایزنز» از سیاره پلوتو، این سیاره ته تغاری منظومه شمسی، فرستاده ظاهرا مثال واضحی است که بعضی وقتها شاید خیلی هم فرقی بین آن شیری که در بادیه میجوشد و آن شیری که در بادیه میخروشد وجود نداشته باشد!

«پلوتو» کاراکتر کارتونی والت دیسنی  را که حتما از بچه گی ها به خاطرتون هست (اگه نیست اینجا رو ببینید)؟‌  با «پلوتو»  سیاره آسمان خدا هم که حتما آشنا هستید.  همین جناب دست چپی توی عکس، که خیلی هم مشهور شده اخیرا بخاطر اون نقش و نگار جالبش، چون خیلی ها در آن یک «قلب» دیده اند.  اما همونطوری که این عکس نشون میده، بعضی ها که ظاهرا ذهنشان به اندازه کافی خلاقیت نداره، با نگاه کردن به «پلوتو» باز هم همان «پلوتو» ی خودشان را دیده اند!  حالا البته بین خودمون بمونه که من خودم هم از اون گروه آخری ها هستم.  

ضمنا حتما روی عکس کلیک کنید و ورژن بزرگترش را ببینید، خیلی بهتر مشخص میشه.